
دلم میخواست تا یک شب بگویم "دوستت دا…" نهامان از عقل مغروری که ما را تا جنون برده!#مجید_ترکابادی...
ادامه مطلب
ازسلمان فارسی نقل شده است : به خدا سوگند، از روزی که حضرت فاطمه زهرا (س) این دعا را به من آموختند آن را به بیش از هزار نفر در مکه و مدینه که همگی مبتلا به تب شدید بودند تعلیم دادم و همه آنها با قرائ...
ادامه مطلب
دگر درمان دردش دیر شد دل چه زود از سِیر عالم ،سیر شد دل دل پیران جوان دیدم ولی من جوان بودم که ناگه پیر شد دل #شھریار...
ادامه مطلب
نه مثل كوه محكمم نه مثل رود جارى امنه لايقم به دشمنى نه آن كه دوست دارى ام تو آن نگاه خيره اى در انتظار آمدنمن آن دو پلك خسته كه به هم نمى گذارى ام تو خسته اى و خسته تر منم كه هرز مى رومتو از همه فرار...
ادامه مطلب
با اشک هایمانتهمت به جاودانگی درد می زدیمبا دردهایمانبهتان به عشقبیگانگیرسالت ما بودنصرت رحمانی...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
زندگی یعنی توهمین توکه حتی در خوابهای منکمین میکشی تا چیزی از قلم نیفتد... #عباس_معروفی...
ادامه مطلب
دلی یا دلبری یا جان و یا جانان نمی دانمهمه هستی تویی فی الجمله این و آن نمی دانم نمی یابم تو را در دل نه در عالم نه در گیتیکجا جویم تو را آخر من حیران نمی دانم #عراقیبرچسبها: عراقی+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین ۱۳۹۷ساعت 19:38 توسط محمد | Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
سپاسگذارم خدای منخنده رابرای دهان اواو را به خاطر منو مرابه نیت گم شدن آفریدی شمس لنگرودی...
ادامه مطلب
می توان تلخ تر از دوری اتاندوهی را تصور کرد؟گُمان می کنم نه!وَ اما جواب تو آری ست ..می شد تورا نداشتمی شد پیش تر از اینهادستت را از دست داد .. تو از من جلوتر ایستاده ایبه اندازه ی خوابِ نوزادی در گهوارهبه قدری که آفتابِ فردا را پیش از من نوازش کنیتو راست می گفتیمی شد تلخ تر هم این روزها می گذشتبماند که این فصلبی تو گذشت ..سیدمحمدمرکبیانبرچسبها: سیدمحمدمرکبی...
ادامه مطلب
امشــــــب ... نه هــــوا خـــراب است .. نه حـــواســــم پرت است ... و نه کسی دلـــم را شکسته !!! فقـــــط..... کمی از مــــن هوای کمی از "تــو" را دارد.... تمام تو ... مـــال من است ..... من خودخواهم ... در مالـکیت تو .. من لجبازم .. در دوست داشـتنت ..... من مغرورم به احساست ...... چون تــــو .. تنها تعلق معلــق در خـــاطر من و این تمام داشتن من است دوستت دارم ...برچسبها: دوست داشتن + نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۶ساعت 19:4 توسط محمد | ...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
میدانم هیچ صندوقچهای نیست كه بتوانم رازهایم را توی آن بگذارم و درش را قفل كنم؛ چون تو همه قفلها را باز میكنی. میدانم هیچ جایی نیست كه بتوانم دفتر خاطراتم را آنجا پنهان كنم؛ چون تو تكتك كلمههای دفتر خاطراتم را میدانی .. حتی اگر تمام پنجرهها را ببندم، حتی اگر تمام پردهها را بكشم، تو مرا باز هم میبینی و میدانی كه نشستهام یا خوابیده و میدانی كدام فكر روی كدام سلول ذهن من راه میرود. تو هر شب خوابهای مرا تماشا میكنی، آرزوهایم را میشمری و خیالهایم را اندازه میگیری. تو میدانی امروز چند بار اشتباه كردهام و چند بار شیطان از نزدیكیهای قلبم گذشته است. تو میدانی فردا چه شكلی است و میدانی فردا چند نفر پا به این دنیا خواهند گذاشت .. تو میدانی من چند شنبه خواهم مُرد و میدانی آن روز هوا ابری است یا آف...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
تو در هوای تمام شعرهایم جا مانده ای خودت را که از بیت هایم می گیری هوای جملاتم ابری می شود با من بمان تا پاییز شعرهایم با ت...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
ایستادی که را ببینی باز؟ باغبانی که نوبهار ندید؟ یا کسی را که مرگ بوسیده؟ جز غم از دست روزگار ندیدحال و روزم شبیه چوپانی ست، که سر از ناکجا درآورده گله اش روی ریل جا ماند و، چشم راننده ی قطار ندیدمثل سربازی ام که بعد از پاس، وقت توزیع نامه ها خوشحال داخل صندوقش نگاهی کرد، هیچ چیزی بجز غبار ندیدپدری خسته ام که شب هنگام، وعده با بچه دزدها دارد... دست از پا درازتر برگشت، هیچ کس را سر قرار ندید حس این روزهای من مثل، بوفه داری کنار جادّه است چانه اش روی دست خشکیده، راه را دید و یک سوار ندیدداغ من را دقیق تر بشناس؛ ناخدایی که ماند در ساحل نه که از موجها بترسد؛ نه... عرشه را سخت و استوار ندیدایستادی که را ببینی باز؟ آنکه از من سراغ داری رفت آنکه از من سراغ داری مُرد، آنکه در خویش اقتدار ندید سید سع...
ادامه مطلب
بچه که بودم ، فکر میکردم زنها فقط مادران خوبی هستند؛ نمیدانستم ، بهانه بازگشت سربازان از جنگ، یا بالا رفتن پرچمهای صلح،...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻢ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ،ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﺒﻬﺎﯼ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺁﻏﻮﺷﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻧﯿﺎ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺑﮕﺸ...
ادامه مطلب