
بلد نبودی دوستم داشته شوی مثل باد که بلد نبود در آغوش پرنده ها ی پرده ی توری طوری آرام بگیرد که سرگردان نشود دیگر در یقه های گشاد پیراهن های خیس روی بند های رخت . گلدان که از روی رف افتاد فهمیدیم من دارم از تو می گذرم گذشته ها ناگهان یادم افتاده بود همه چیز یادم افتاده ناگهان مثل پیر مردی در خانه ی سالمندان که یادش بیفتد هفت پسر داشته هفت ... رویاشاه حسین زاده...
ادامه مطلب