
هوا کبود شد این ابتدای باران است دلا دوباره شب دلگُشای باران است نگاه تا خلأ وهم میکشاندمان مرا به کوچه ببر این صدای باران است اگرچه سینه ی من شوره زار تنهایی است ولی نگاه ترم آشنای باران است...
ادامه مطلب
پسرک گفت: «گاهی وقتها قاشق از دستم می افتد.»پیرمرد بیچاره گفت: «از دست من هم می افتد.»پسرک آهسته گفت: « من گاهی شلوارم را خیس می کنم.»پیرمرد خندید و گفت: «من هم همینطور»پسرک گفت: «من اغلب گریه می کنم»پیرمرد سر تکان داد: «من هم همین طور»پسرک گفت: «از همه بدتر بزرگترها به من توجهی ندارند.»و گرمای دست چروکیده را احساس کرد:«می فهمم چی می گی کوچولو، می فهمم.»"شل سیلور استاین"...
ادامه مطلب