
در شب زلف تو گم کردیم راه خویش رادربیاور از گریبان روی ماه خویش راتا درآرم از دل هر کوه صدها بیستونبا تب فرهاد راهی سازم آه خویش رامن همان خورشید مغرورم که بعد از هر غروبدر گریبان تو مییابم پگاه خویش راسر به زانویت نهاده این پلنگ بیقرارتا معیّن کرده باشد وعدهگاه خویش راحک شده نام تو بر پیشانی تقدیر منمیبرم همراه خود شرح گناه خویش رادر خودم مییابمت مثل بهشتی گمشدهگم کنم آن لحظهای که واحهواحه خویش را((امیر اکبرزاده))...
ادامه مطلب