شب نوشته

مطالب مرتبط با «281» در شب نوشته | نویسنده: آیلین کمالی

2281

هوا کبود شد این ابتدای باران است دلا دوباره شب دلگُشای باران است نگاه تا خلأ وهم میکشاندمان مرا به کوچه ببر این صدای باران است اگرچه سینه ی من شوره زار تنهایی است ولی نگاه ترم آشنای باران است...

ادامه مطلب

281

پسرک گفت: «گاهی وقتها قاشق از دستم می افتد.»پیرمرد بیچاره گفت: «از دست من هم می افتد.»پسرک آهسته گفت: « من گاهی شلوارم را خیس می کنم.»پیرمرد خندید و گفت: «من هم همینطور»پسرک گفت: «من اغلب گریه می کنم»پیرمرد سر تکان داد: «من هم همین طور»پسرک گفت: «از همه بدتر بزرگترها به من توجهی ندارند.»و گرمای دست چروکیده را احساس کرد:«می فهمم چی می گی کوچولو، می فهمم.»"شل سیلور استاین"...

ادامه مطلب