خرید بک لینک
به ساعت نگاه کردم.

شش و بیست دقیقه صبح بود.

دوباره خوابیدم،بعد پاشدم،به ساعت نگاه کردم.

شش و بیست دقیقه صبح بود.

فکر کردم: هوا که هنوز تاریک است،حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام.

خوابیدم.

وقتی پاشدم،هوا روشن بود ولی ساعت بازهم شش و بیست دقیقه صبح بود.

سراسیمه پا شدم،باورم نمی شد که ساعت مرده باشد.

به این کارها عادت نداشت،من هم توقع نداشتم.

آدم ها هم مثل ساعت ها هستند.

بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت.

مرتب و همیشگی.

آنقدر صبور دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی.

بودنشان برایت بی اهمیت می شود.

همینطور بی ادعا می چرخند بی آنکه بگویند باطریشان دارد تمام می شود.

بعد یکهو روشنی روز خبر می دهد که او دیگر نیست.

قدر این آدم ها را باید بدانیم.

قبل از شش و بیست دقیقه صبح...


برچسبها: تفکر, زندگی
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۶ساعت 22:22 توسط محمد |

برچسب: نویسنده: آیلین کمالی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 9:12

صفحه بندی