دکمههای پیراهنم خواب انگشتان تو را میبینند و کفشهایم میسوزند در آرزوی پابه پایی با کفشهای تو! شالِ من نمیتواند خاطرهی شانههایت را از خاطر ببرد، شلوارم دنبال میکند مرا در خانه و میخواهد دوباره او را به قدم زدن در کنار تو ببرم... پس چگونه انتظار داری از تو نخواهم به من وعدهی دیداری بدهی؟